خرید بک لینک

با کامنتی که از سپیدار عزیز خواندم این حق را به خوانندگانم میدهم که آخر این قصه را بدانند هر چند زمان زیادی گذشته و همان طور که خود این وبلاگ را رها کردم شاید دیگر کسی به اینجا نیاید

و اما من و فرانک...اگر این وبلاگ را از اول خوانده باشید حتما میدانید چقدر تلاش کردم تا فرانکنشتاین مغرور برایم بماند اووو چقدر تلاش کردم که از او فاصله بگیرم و اما نشد و نتوانستم اووو خدای من دوستش داشتم بیشترازهر چه فکرش را بکند و اما او چه؟سوالیچه؟سوالی که همیشه از خود میپرسیدم،جودی آیا واقعا فرانک دوستت دارد؟!و همیشه در آخر به این جواب میرسیدم که مهم نیست و مهم این است که تو دوستش داری و شاید یک روز واقعا برایش دوست داشتنی شوی،میدانید چیست او همیشه میگفت که دوستت دارم اما من یک زنم میتوانم عماق قلب یک مرد که هیچ حسی به من ندارد و شاید صرفا بخاطر تنهاییش است و یا چیز دیگری که نمیدانم این را میگوید من او را دوست داشتم و شاید هنوز هم دارم که با این پست اشکهایم سرازیر شده اند اما یک تصمیم بزرگ بود یک اراده ی قوی میخواست اراده ای که نداشتم و قبلا چندین بار شکست خوردم و نمیتوانستم رهایش کنم و اما حالا شد و تصمیم گرفتم به خودم و همه ی کسانی که واقعا دوستم داشتند و دارند احترام بگذارم و نروم دنبال کسی که دوستم ندارد بله درست است من دیگر با فرانکنیشتاین عزیز نیستم حتی با وجود اینکه چند بار خودش آن غرورِ نفرت انگیزش را زیر پا گذاشت و آمد و حرف زد و حرف زد و آنقدر چرت و پرت گفت که نمیدانم چه شد که گفت دوستت دارم و تو را میخواهم و باز هم نمیدانم چه شد که توانستم بگویم نه دیگر نه من میخواهم خودم باشم نمیخواهم دیگر دنبال تو بدوم و هی این تلاش یک طرفه ام را برای نزدیک شدن با تو ادامه دهم

و حالا خیلی وقت است که دیگر فرانک نیست و من دیگر آن بی تابی را ندارم و خیلی حالم خوب است هر چند گاهی به یادش می افتم،فرانک هم برایم خاطره ای است ک میدانم هیچ وقت این خاطره برایم فراموش شدنی نیست ولی همینکه با آن کنار آمده ام برایم کافی است

برچسب: نویسنده: آوا صفری تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:47

صفحه بندی